-اینجوری باید مراقبش باشی؟میدونی با این سهل انگاریت چه ضربه ای بهش وارد شده؟
عصبی دستمو روی پیشونیم کشیدم و با صدایی که سعی در بالا نبردنش میکردم گفتم:
+دکتر حالش چطوره؟
انگار فهمید حوصله پند و اندرزای بیخودیشو ندارم
-حالش خوبه...خوب خوب
نفس حبس شدمو بیرون دادم و لبخندی روی لبم نشست
-ولی این خوب بودن منو میترسونه...
+منظورتونو نمیفهمم
-من احساس میکنم داره وانمود میکنه که حالش خوبه!این خود خوری کردن خیلی بده
+خب الان باید چیکار کنیم؟
-من بهتون توصیه میکنم یه مدت ببرینش سفر نزارین دورش خالی باشه.هرکاری که فکر میکنین براش بهتره و میتونه از تنهایی درش بیاره انجام بدین
روی صندلی نشستم و به حرفای دکتر فکر کردم
قسمت بد بین مغزم گفت: یعنی ممکنه فکر احمقانه ای به سرش بزنه؟!
صدای خوش بین به کمکم اومد :چه فکری؟!محکتر از اونیه که فکرشو میکنی