افشای جزئیات همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره - تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:46
همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میدارهجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.باران داغباران که میبارد تو می آیی...قاصد روزای ابری،داروگ،کی میرسد باران؟همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره
پشت پرده - تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:46
در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.باران داغباران که میبارد تو می آیی...قاصد روزای ابری،داروگ،کی میرسد باران؟
گه بگیرن این زندگی و؛ روایت کامل - تاریخ: 1405/4/27 ساعت: 3:46
گه بگیرن این زندگی و در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.به جهنم بلند دیگه ای گفتم.شالمو انداختم رو زمین.چشمام ذوق ذوق میکرد.از صبح رو هم نذاشته بودمش.محکم با مشت کوبیدم به دیوار.یک ذره از خشمم کم نشد
- تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 18:13
*صرفن داستان پردازی های خیالی من؟!!!!!اسم ها مستعارند؟!!!نظرات خصوصی جواب داده نمیشوندنه مثبتم نه منفی،خنثی؛اگه منفی باشی مثبتم اگه مثبت باشی منفی ام اگه هم حد وسط باشی حد وسطم...خیلی طول میکشه از کسی خوشم بیاد،ولی با حتی یه کار کوچولو از چشمم میوفته...حالم از هرگونه دورویی به هم میخورهلطفا خودت باش...
گه بگیرن این زندگی و - تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 0:53
دو بار تکرار آه به تمام وقایع چند ساعت گذشته هم دلم رو خنک نکرد.اصلا چطور ممکن بود بشه این دل آتیش گرفته ی من و خنک کرد؟کلید رو چرخوندم و درو باز کردم .درو با صدا به هم کوبیدم.بدون رعایت کسی.تکیه داددم به دیوار.شالمو از سرم کندم_به جهنم به جهنم بلند دیگه ای گفتم.شالمو انداختم رو زمین.چشمام ذوق ذوق م...
خوشبختی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:26
دلم لرزید ...خیلی حرف ها بود انگار...خیلی چیزها....احساس سبکی داشتم...دقیقا همون حسی که دراز بکشی بین یه عالمه سبزه.نفس بکشی...بوی زندگی میادو من...اینجا...توی این اتاق...تو تاریکی حضور این آدم...از این صدا و این نوا و این آدمهمون حس و همون بوی معطر حضور و زندگی رو احساس میکردم +xa0نوشته شده در xa0ش...
گريه كردي؟ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:26
+تو روانی هستی به خدا-دیگه تو نمیخواد حقیقتو بازگو کنی!+چیکار میخوای بکنی؟-نمیدونم .رها من چیکار کنم؟از نبودنش میترسم .از بودنش هم میترسم .دارم آزارش میدم+خب بهش بگو-نمیتونم .میفهمی ؟نمیتونم...+تو باید یه بار دیگه آزمایش بدی .مگه خود آزمایشگاه نگفت این آزمایش کافی نیست؟-نمیتونم...نمیخوام...رها تو نم...
این خوب بودن منو میترسونه... - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:26
-اینجوری باید مراقبش باشی؟میدونی با این سهل انگاریت چه ضربه ای بهش وارد شده؟عصبی دستمو روی پیشونیم کشیدم و با صدایی که سعی در بالا نبردنش میکردم گفتم:+دکتر حالش چطوره؟انگار فهمید حوصله پند و اندرزای بیخودیشو ندارم-حالش خوبه...خوب خوبنفس حبس شدمو بیرون دادم و لبخندی روی لبم نشست-ولی این خوب بودن منو ...
درد اینجاست که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:26
*صرفن داستان پردازی های خیالی من؟!!!!!اسم ها مستعارند؟!!!نظرات خصوصی جواب داده نمیشوندنه مثبتم نه منفی،خنثی؛اگه منفی باشی مثبتم اگه مثبت باشی منفی ام اگه هم حد وسط باشی حد وسطم...خیلی طول میکشه از کسی خوشم بیاد،ولی با حتی یه کار کوچولو از چشمم میوفته...حالم از هرگونه دورویی به هم میخورهلطفا خودت باش
همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:26
نگاهم در چشمان دریایی مقابلم خیره شد و دوباره موج آرامش به درونم سرازیر شداین چشما نیروی شدیدی داشتندنیرویی که نادیده گرفتنش سخت تر از حس کردنش بودو من فکر کردم چقدر احمقم که همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره... +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:34xa0 توسطxa0رهاxa0 |xa...
این روزا عجیب فکر میکنم همه حرکاتش جذابه - تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 4:34
خداحافظی کردم ازشدلم میخواست اون لحظه از صحنه ی روزگار محو بشمپیاده شدم که همزمان با پیاده شدن من آرمان هم پیاده شددستش یه کیسه ی کوچیک و رنگی بود.به سمتم دراز کرد-این برای شماست.آدم بهتره مسائل رو از عمق حل کنه تا این که بخواد پنهانشون کنه...به خصوص این که این پنهان کردن اصلا هم با شناخت آدم های اط...
سرم رو بلند کردم و نگاه کردم به چشمای عسلیش - تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 4:34
به سمتش رفتم..جلوم ایستاد.سرم رو بلند نکردم..چشم دوختم به علامت کوچیکه پایین کرواتش.فاصلمون کم شد.یه قدم به سمتم اومد-حالت خوبه؟دارو فکر کنم...وسط حرفش پریدم ...کاری که خیلی هم بهش عادت نداشتم و نداشت-اصلا حالم خوب نیست.تنها چیزی که میخوام اینه که برم خونه...-تو هیچ جا نمیری...اون دارو ممکنه یکم تاث...
پیدا شدم از روزی که در تو گم شدم - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 3:28
چه بزرگ شده ام از روزی که روحم در ذره ذره ی رنج های عشق تو فرسود و چه بزرگ شده ام از روزی که درصدد کشف تو برآمدم.انگار تمام نقص هایم را در آیینه ی چشم های تو دیدم و تصویر نیمه تمام من با دیدن طرح کامل شخصیت تو به کمال رسید.چه بزرگ شدم از آن روز که خونم با تو عجین شد و چه پیدا شدم از روزی که در تو گم...
95/7/23 - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 23:17
باورم نمیشود که امروز آخرین روز اسارت باشد.خدایا...خدای من...یعنی فردا او را میبینم؟او را...عطر نگاهش را...او را و آغوش مهربانش را...خدایا...خدای من شکرت که زنده مانده ام تا همچین روزی را ببینمروزی که در ماوراء تمام لحظات آن می شود در انتظار او بود...در انتظار اوو آن ساعتی که بیاید و من در حرارت مهر...
دوسش دارم بي هيچ دليلي - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 23:32
من هم آرمان و دوست داشتم.من هميشه رك بودم، با خودم بيشتر از هر كس ديگه اي؛من دوسش داشتم و براي جذبه ي بينمون دليل خاصي هم نداشتم.هر چند جايي نميدونم دقيق كجا يا حتي كي ، بهم كفته بود كه هيج وقت براي دوست داشتن واقعيت دليل پيدا نميكني...يكي رو دوست داري و چراش برات خيلي هم نبايد مهم باشه آرمان به من ...
خدایا چرا رنج آدمی از عقل آدمی افزون تر است؟ - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 23:32
خدایا!نوشتن از دردهایی که با کسی نمی توان گفتشان و گفتن از دردهایی که با کسی نمیشود قسمت کردشان گزافه گویی یک عقل خمار است.لحظاتی هستند که درکشان برای هیچ کس جز خود انسان مقدور نیست،مثل دردهایی که هرگز کسی از عمقشان باخبر نیست.برای هر دردی نمیشود گریست.گاهی دردها چنان سوزناکند که بر آن ها حتی قطره ا...

برچسب‌های مرتبط

ماکان این روزا حالم عجیبه | 3 7 23 95 |