
باورم نمیشود که امروز آخرین روز اسارت باشد.خدایا...خدای من...یعنی فردا او را میبینم؟او را...عطر نگاهش را...او را و آغوش مهربانش را...خدایا...خدای من شکرت که زنده مانده ام تا همچین روزی را ببینمروزی که در ماوراء تمام لحظات آن می شود در انتظار او بود...در انتظار اوو آن ساعتی که بیاید و من در حرارت مهربانیش مثل یک دانه برف،ناچیز و بی مقدار ذوب شوم......
ادامه مطلب