باورم نمیشود که امروز آخرین روز اسارت باشد.
خدایا...خدای من...یعنی فردا او را میبینم؟او را...عطر نگاهش را...او را و آغوش مهربانش را...
خدایا...خدای من شکرت که زنده مانده ام تا همچین روزی را ببینم
روزی که در ماوراء تمام لحظات آن می شود در انتظار او بود...در انتظار او
و آن ساعتی که بیاید و من در حرارت مهربانیش مثل یک دانه برف،ناچیز و بی مقدار ذوب شوم...
برچسب: 3 7 23 95,
نویسنده: باران کوهی
تاريخ: شنبه
24 مهر
1395 ساعت: 23:17