خرید بک لینک
خدایا!نوشتن از دردهایی که با کسی نمی توان گفتشان و گفتن از دردهایی که با کسی نمیشود قسمت کردشان گزافه گویی یک عقل خمار است.
لحظاتی هستند که درکشان برای هیچ کس جز خود انسان مقدور نیست،مثل دردهایی که هرگز کسی از عمقشان باخبر نیست.برای هر دردی نمیشود گریست.گاهی دردها چنان سوزناکند که بر آن ها حتی قطره اشکی نیست،مثل رنج هایی که چنان روح را میفرسایند،که دیگر وجودی نیست.
گاهی آدمی چنان غریب میشود که کالبدش را گم میکند.آن وقت احساس میکند که خاک شده است.خاک خاک خاک.خاکی که نه خود را میشناسد نه غیر را.آن وقت زندگی یک دور باطل میشود،بی حاصل و بی سرانجام.
آن شب هایی که سر بر بالش مرگ میگذاریم و بر گور آرزوهایمان خواب تولدی دیگر را میبینیم طلوع های خاکستری و پاییزی ای را در خود آبستنند که با سیاهی و برودت هیچ غروبی قابل قیاس نیست.
گاهی باید سوخت.سوخت و سوخت و سوخت و از وجودی که تو را سوزانده با کسی چیزی نگفت .گاهی باید رنج کشید و از رنجی که روحت را فرسوده،حتی با سکوت طولانی شب های یلدای بی کسی هم چیزی نگفت.
گاهی باید سر بر بالش دردمندی فشرد و بی صدا در هق هق شکسته ی بغض های ممتد گریست و گریست و گریست،شاید آن وقت اشک ها نیایش شوند و ارامش،استجابت دعا
نمیدانم شاید آدمی در رنج هایش بزرگ شود.شاید رنج ها موجب کمال روح و عقل و اندیشه ی انسانند.اگر این چنین است خدایا چرا رنج آدمی از عقل آدمی افزون تر است؟

برچسب: نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 23:32

صفحه بندی