+تو روانی هستی به خدا
-دیگه تو نمیخواد حقیقتو بازگو کنی!
+چیکار میخوای بکنی؟
-نمیدونم .رها من چیکار کنم؟از نبودنش میترسم .از بودنش هم میترسم .دارم آزارش میدم
+خب بهش بگو
-نمیتونم .میفهمی ؟نمیتونم...
+تو باید یه بار دیگه آزمایش بدی .مگه خود آزمایشگاه نگفت این آزمایش کافی نیست؟
-نمیتونم...نمیخوام...رها تو نمیدونی دیدن سه تا حرف HIV همراه با کلمه positive روبروش یعنی چی؟یعنی آوار...آواری که مستقیم تو فرق سرت فرود بیاد...یعنی مرگ ...مرگ همه چیز...مرگ عشقت...مرگ زندگیت...ذره ذره میکشتت...کاش یه مرضی بود تا میفهمیدی میمردی...وقتی میفهمی باید بیخیال زندگی و عشقت بشی...میمیری هر بار وقتی فکر میکنی بهش...
هق هق گریش به صداش غلبه کرد تو همون هق هق نالید:
میمیری وقتی فکر میکنی ممکنه عزیزترین کست و مبتلا کرده باشی
بعد سرشو بلند کرد..چشم هاش قرمز بود...
-چجوری ببرمش آزمایش که نفهمه؟!
+آزمایش؟مگه آلودش کردی؟!
-نه ولی شاید آلوده شده باشه!
+یعنی مطمئن نیستی؟
-از چی؟
+بچه بازی در نیار .تو اصلا در مورد بیماری که معلوم نیست داری یا نه تحقیق کردی؟راه های مبتلا شدنش و میدونی؟
-بلند شد و داد زد:.
تو میفهمی ایدز یعنی چی؟
+آره میفهمم اما اینو هم میفهمم .ایدز دکتر داره دارو داره راه پیشگیری داره پایان زندگی نیست!