دلم لرزید ...خیلی حرف ها بود انگار...خیلی چیزها....احساس سبکی داشتم...دقیقا همون حسی که دراز بکشی بین یه عالمه سبزه.نفس بکشی...بوی زندگی میاد
و من...اینجا...توی این اتاق...تو تاریکی حضور این آدم...از این صدا و این نوا و این آدم
همون حس و همون بوی معطر حضور و زندگی رو احساس میکردم
برچسب: خوشبختی,
نویسنده: باران کوهی